تبليغاتX
زندگی

زندگی

بهترین لحظات زندگی

 

Some of the Best Moments in Life:
بهترين لحظات زندگي 

 * To fall in love.

عاشق شدن 

 To laugh until it hurts your stomac.
انقدر بخنديد که دلتون درد بگيره

 

*To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اينکه از مسافرت برگشتيد ببينيد هزار تا ايميل داريد

 

To go for a vacation to some pretty place. 
به يه جاي خوشگل بريد براي مسافرت

 

To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقتون از راديو گوش بديد

 

To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بريد و به صداي بارش بارون گوش بديد

 

To leave the! shower and find that the towel is warm.
از حموم که اومديد بيرون ببينيد حو لتون گرمه !

 

To laugh without a reason.
بدون دليل بخنديد

To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگي رو گوش کنيد که شخص خاصي رو به ياد شما مي ياره

 * To make new friends.
دوستاي جديد پيدا کنيد

 

To see people that you like, feeling happy.
کساني رو که دوستشون داريد رو خوشحال ببينيد

 

See an old friend again and to feel that the things have not changed.
يه دوست قديمي رو دوباره ببينيد و ببينيد که فرقي نکرده

 

To have somebody tell you that he/she loves you.
يکي رو داشته باشيدکه بدونيد دوستتون داره

 

Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگي يک مشکل نيست که حلش کرد بلکه يه هديه است که بايد ازش لذت برد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:19  توسط سودا  | 

هزار بوسه

روزی مردی به خانه آمد و دید که دختر سه ساله اش قشنگترین و گرانترین کاغذ کادوی موجود در کمد او را تکه تکه کرده است. دخترک با تکه های کاغذ کادو یک جعبه ی کفش قدیمی را ناشیانه تزیین کرده بود. مرد به خاطر این کار به دخترک پرخاش کرد و گفت که چرا بدون اجازه کاغذ کادوی به آن قشنگی را خراب کرده است.

دختر کوچولو آن شب با گریه به رخت خواب رفت و خوابید. فردا صبح وقتی مرد بیدار شد و چشم هایش را باز کرد دید دخترک بالای سرش نشسته است. مرد کمی گیج شده بود. پرسید:امروز چه خبره؟

دختر کوچولو جعبه ی تزیین شده را به طرف او گرفت و گفت:روز تولدته پدر!تولدت مبارک!

مرد تازه یادش آمد ومتوجه شد دخترش آن کاغذ را برای تزیین کادوی تولد او استفاده کرده است.با شرمندگی دخترش را بوسید. جعبه را ازش گرفت و درش را باز کرد.اما در کمال تعجب دید که جعبه خالی است.

مرد با لحن سرزنش باری رو به دخترش کرد:جعبه ی خالی که هدیه نمیشه! باید توش یه چیزی می گذاشتی! دخترک با تعجب به صورت پدرش خیره شد و گفت:اما این جعبه خالی نیست. من دیشب هزار تا بوسه توش گذاشتم تا هر وقت دلت برام تنگ شد یکی از ان ها را برداری.

                                                                       

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:48  توسط سودا  | 

موش

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا

 ببيند اين همه  سروصدا براي چيست.مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد. ‍اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت : توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحبمزرعه يك تله موش خريده  است. . .مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت :  آقاي موش ، برايت متأسفم .
از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.


ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد  و گفت : آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موشبه من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.موش كه از حيوانات مزرعه انتظارهمدردي داشت ، به سراغ گاو رفت.اما گاو هم با  شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت :  من كه تا  حالا نديده ام يك گاويتوي تله موش بيفتد.!

 او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟ در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در انه پيچيد.زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند.او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تلهموش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد.

صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را دراين حال ديد اورا فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه  به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« برايتقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست.»مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ  رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند.

 براي همين مرد مزرعه دارمجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روزصبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيليزود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديكتدارك ببيند.حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

و اينكه....
اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد

ببخشید به دلیل نداشتن عکس موش مجبور شدم فیل بذارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 9:45  توسط سودا  | 

خداهست

 

 مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت.

در حال کار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت.

آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.

وقتي به موضوع « خدا » رسيدند.

آرايشگر گفت: من باور نمي کنم خدا وجود داشته باشد.

مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟

آرايشگر جواب داد: کافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد.

 به من بگو، اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟

 بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شد؟

اگر خدا وجود مي داشت، نبايد درد و رنجي وجود داشته باشد. نمي توانم

 خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه مي دهد اين چيزها وجود داشته باشد.

مشتري لحظه اي فکر کرد، اما جوابي نداد، چون نمي خواست جر و بحث کند.

آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.

به محض اين که از آرايشگاه بيرون آمد، در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و کثيف

و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده. ظاهرش کثيف و ژوليده بود.

مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:

 مي داني چيست، به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.

آرايشگر با تعجب گفت: چرا چنين حرفي مي زني؟ من اين جا هستم،

 من آرايشگرم. من همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.

مشتري با اعتراض گفت: نه! آرايشگرها وجود ندارند، چون

 اگر وجود داشتند، هيچ کس مثل مردي که آن بيرون است،

 با موهاي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.

آرايشگر جواب داد: نه بابا، آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است که مردم به

 ما مراجعه نمي کنند.

مشتري تائيد کرد: دقيقاً ! نکته همين است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او

 مراجعه نمي کنند و دنبالش نمي گردند. براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد. 

مترجم: پرستو ابراهيمي

منبع: اينترنت

 

 

فقط براي خودت!

 روزي پسـري جـوان و پرشـور از شهـري دور نزد شيوانا آمد و

 به او گفت که مي خواهد در کمترين زمان ممکن درس هاي معرفت را

 بياموزد و به شهر خودش برگردد. شيوانا تبسمي کرد و گفت: براي

 چه اين قدر عجله داري!؟

پسرک پاسخ داد: مي خواهم چون شما مرد دانايي شوم و انسان هاي

 شهر را دور خود جمع کنم و با تدريس معرفت به آن ها به خود ببالم!

شيوانا تبسمي کرد و گفت: تو هنوز آمادگي پذيرش درس ها را نداري!

 برگرد و فعلاً سراغ معرفت نيا!

پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت. سال ها گذشت و پسر جوان

به مردي پخته و باتجربه تبديل شد. ده سال بعد او نزد شيوانا بازگشت

 و بدون اين که چيزي بگويد مقابل استاد ايستاد! شيوانا بلافاصله او را

 شناخت و از او پرسيد : آيا هنوز هم مي خواهي معرفت را به خاطر ديگران بياموزي؟!

مرد سرش را پايين انداخت و با شرم گفت: ديگر نظر ديگران برايم مهم نيست

. مي خواهم معرفت را فقط براي خودم و اصلاح زندگي خودم بياموزم.

بگذار ديگران از روي کردار و عمل من به کارآيي و اثر بخشي اين تعليمات ايمان آورند.

شيوانا تبسمي کرد و گفت: تو اکنون آمادگي پذيرش تمام درس هاي معرفت

را داري. تو استاد بزرگي خواهي شد! چرا که ابتدا مي خواهي معرفت را با

تمام وجود در زندگي خودت تجربه کني و آن را در وجود خودت عينيت بخشي و از همه

 مهم تر نظر ديگران در اين ميان برايت پشيزي نمي ارزد!

بخشش

حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين

 حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد .

حكايت اين است :

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. 

 بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند

. پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودن

د، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي

 ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گرچه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند

، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود،

او همه ي كارگران را گرد آورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه

از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : « اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند

. آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند » .

مرد ثروتمند خنديد و گفت : « به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است

 ؟ »  كارگران يكصدا گفتند : « نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي

 ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي

 را بگيرند كه ما گرفته ايم » .  مرد دارا گفت : « من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم .

 من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي

 من كم نمي شود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد

. شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست

 كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم .

 من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .»

مسيح گفت : « بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم

 غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشـان مي شـود

. امـا همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .»  شما نمي دانيد

 كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي

 خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد . بايد

هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همين

 خشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند

 كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند .

راز معرفت

 روزي مردي جوان نزد شيوانا، استاد معرفت آمد و از او خواست تا راز معرفت

را برايش بازگو کند. شيوانا در جمع مريدانش مشغول تدريس بود. به خاطر وجود

 مرد جوان درس را قطع کرد و از يارانش خواست تا قاشقي چوبي و تخت را همراه

 ظرفي روغن مايع براي او بياورند. سپس قاشق را به دست مرد داد و آن را از

 روغن پر کرد و از مرد خواست در مدرسه و باغ مدرسه حرکت کند و هر آن چه

مي بيند را به خاطر بسپارد و دوباره نزد آن ها برگردد. فقط بايد مواظب باشد که

 حتي يک قطره روغن نيز روي زمين نريزد که در غير اين صورت از معرفت

 و راز معرفت ديگر خبري نخواهد بود.

مرد جوان قاشق را با دقت و تمرکز زياد در دست گرفت و با قدم هاي آهسته و دقيق

 در حالي که يک لحظه نگاهش را از قاشق بر نمي داشت ساختمان مدرسه را دور زد و بعد

 از عبور از تمام معابر باغ دوباره به جمع شيوانا و شاگردانش بازگشت. شيوانا نگاهي

 به قاشق روغن انداخت و ديد که صحيح و سالم است. آن گاه از مرد جوان پرسيد:

 خوب! اکنون براي حاضرين تعريف کن که از ساختمان مدرسه و باغ چه ديدي؟!

 

مرد جوان مات و متحير به جمع خيره شد و با شرمندگي اعتراف کرد که در تمام طول

 مسير حواسش به قاشق و روغن آن بوده است و اصلا به شکل ساختمان و باغ دقت

نکرده است. شيوانا دوباره همان قاشق را از روغن پر کرد و از او خواست دوباره

 همان تمرين را تکرار کند. اين بار مرد جوان مات و مبهوت به زيبايي و سادگي در

 و ديوار مدرسه خيره شد و بي توجه به اينکه روغن از قاشق ريخته است،

 تمام زواياي باغ را با دقت تماشا کرد. وقتي نزد شيوانا و جمع برگشت،

با شرمندگي متوجه شد که هيچ روغني در قاشق نمانده است و قاشق خالي است. با

 اعتراض به شيوانا گفت که مي تواند دقيق و روشن تمام زواياي مدرسه و باغ را براي جمع تشريح کند.

 

اما شيوانا تبسمي کرد و گفت: شرح زيبايي ها بايد با ريخته نشدن روغن

 از قاشق همراه مي شد. تو راز معرفت را پرسيدي و اکنون بايد خودت

 آن را دريافته باشي! راز معرفت يعني زندگي در اين دنيا و مشاهده و

 استفاده و حظ بردن از تمام زيبايي هاي آن بدون اين که حتي قطره اي از روغن صداقت و پاکدامني و خلوص و صفاي باطني خود را در اين مسير از دست بدهي. اين دو با هم عجين هستند و بدون داشتن همزمان اين دو هرگز نمي تواني راز معرفت

 را دريابي!

ترازوي کائنات

 

مردي بسيار ثروتمند که از نزديکان امپراطور بود و در سرزمين مجاور ثروت کلاني داشت،

 از محبت و عشقي که رعايا ونزديکانش نسبت به شيوانا داشتند به شدت آزرده بود.

 به همين خاطر روزي با خشم نزد شيوانا آمد و با لحن توهين آميزي خطاب به شيوانا

 گفت: آهاي پير معرفت! من با خودم يکي از رعيت هايم را آورده ام و مقابل تو به

 او شلاق مي زنم. به من نشان بده تو چگونه آن را تلافي مي کني.

 

شيوانا سر بلند کرد و نيم نگاهي به رعيت انداخت و سنگي از روي زمين برداشت

 و آن را در يک کفه ترازوي مقابل خود گذاشت. کفه ترازو پائين رفت و کفه ديگر بالا آمد.

 مرد ثروتمند شلاقي محکم بر پاي رعيت وارد ساخت. فرياد رعيت شلاق خورده

 به آسمان رفت. هيچکس جرات اعتراض به فاميل امپراطور را نداشت و در نتيجه

 همه ساکت ماندند. مرد ثروتمند که سکوت جمع را ديد لبخندي زد و گفت: پس

 قبول داري که همه درس هاي تو بيهوده و بي ارزش است!

 

هنوز سخنان مرد به پايان نرسيده بود که فريادي از بين همراهان مرد ثروتمند

 برخاست. پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم کردن اسبش به زمين سقوط کرده بود

و پاي راستش شکسته بود. مرد ثروتمند سراسيمه به سوي پسرش رفت و او را در

 آغوش گرفت و از همراهان خواست تا سريعاً به سراغ طبيب بروند.

 

در فاصله زماني رسيدن طبيب، مرد ثروتمند به سوي شيوانا نيم نگاهي انداخت

 و با کمال حيرت ديد که رعيت شلاق خورده لنگ لنگان خودش را به ترازوي شيوانا رساند

 و سنگي از روي زمين برداشت و در کفه ديگر ترازو انداخت. اکنون کفه پائين آمده،

 بالا رفت و کفه ديگر به سمت زمين آمد. مي گويند آن مرد ثروتمند ديگر به مدرسه شيوانا قدم نگذاشت.

 کفه ترازوي شما در ترازوي عدل الهي چگونه است؟!   

کلبه اي براي همه

 

روزي شيوانا در مدرسه درس اراده و نيت را مي گفت. ناگهان يکي از شاگردان

 مدرسه که بسيار ذوق زده شده بود از جا برخاست و گفت: من مي خواهم ده روز ديگر

 در کنار باغ مدرسه يک کلبه براي خودم بسازم. من تمام تلاش خودم را به خرج خواهم داد و

 اگر حرف شما درباره نيروي اراده درست باشد بايد تا ده روز ديگر کلبه من آماده شود!

 

همان شب شاگرد ذوق زده کارش را شروع کرد. با زحمت فراوان زمين را تميز

 و صاف کرد و روز بعد به تنهايي شروع به کندن پايه هاي کلبه نمود. هيچ يک از شاگردان

 و اعضاي مدرسه به او کمک نمي کردند و او مجبور بود به تنهايي کار کند. روزها سپري

 مي شد و کار او به کندي پيش مي رفت. روزهاي اول چند نفر از شاگردان به تماشاي او مي نشستند.

 اما کم کم همه چيز به حال عادي بازگشت و تقريباً هر کس سر کار خود رفت و آن شاگرد

 مجبور شد به تنهايي همه کارها را انجام دهد.

 

يک هفته که گذشت از شدت خستگي مريض شد و به بستر افتاد و روز دهم وقتي در

 سر کلاس ظاهر شد با افسردگي خطاب به شيوانا گفت: نمي دانم چرا با وجودي که

تمام عزمم را جزم کردم ولي جواب نگرفتم!! اشکال کارم کجا بود!؟

شيوانا تبسمي کرد و خطاب به پسر آشپز مدرسه کرد و گفت: تو آرزويي بکن! 

 

پسر آشپز چشمانش را بست و گفت: اراده مي کنم تا ده روز ديگر در گوشه باغ

 يک اتاق خلوت براي همه بسازم تا هر کس دلش گرفت و جاي خلوت و امني

 براي مراقبه و مطالعه نياز داشت به آن جا برود! اين اتاق مي تواند براي

 مسافران و رهگذران آينده هم يک محل سکونت موقتي باشد!

 

همان روز پسر آشپز به سراغ کار نيمه تمام شاگرد قبلي رفت. اما اين بار

 او تنها نبود و تمام اهالي مدرسه براي کمک به او بسيج شده بودند.

 حتي خود شيوانا هم به او کمک مي کرد. کمتر از يک هفته بعد کلبه به زيباترين شکل خود آماده شد.

 

روز بعد شيوانا همه را دور خود جمع کرد و با اشاره به کلبه گفت:

 شاگرد اول موفق نشد خواسته اش را در زمان مقرر محقق سازد. چرا که نيت اولش

 ساختن کلبه اي براي خودش و به نفع خودش بود! اما نفر دوم به طور واضح و روشن اظهار داشت

که اين کلبه را به نفع بقيه مي سازد و ديگران نيز از اين کلبه نفع خواهند برد. هرگز

 فراموش نکنيم که در هنگام آرزو کردن سهم و منفعت ديگران را هم در نظر بگيريم.

 چون اگر ديگران نباشند خيلي از آرزوها جامه عمل نخواهد پوشيد!

عجايب هفتگانه جهان

 

معلمي از دانش آموزان خواست تا عجايب هفتگانه جهان را فهرست وار بنويسند.

 دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته هاي آنها را جمع آوري کرد.

 با آن که همه جواب ها يکي نبودند اما بيشتر دانش آموزان به موارد زير اشاره کرده بودند:

 

اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، ديوار بزرگ چين و... در ميان نوشته ها

کاغذ سفيدي نيز به چشم مي خورد. معلم پرسيد: اين کاغذ سفيد مال چه کسي است؟

 يکي از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسيد: دخترم چرا چيزي ننوشتي؟

 

دخترک جواب داد: عجايب موجود در جهان خيلي زياد هستند و من نمي توانم تصميم بگيرم

 که کدام را بنويسم. معلم گفت: بسيار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شايد بتوانم کمکت کنم.

 

در اين هنگام دخترک مکثي کرده و گفت: به نظر من عجايب هفتگانه جهان عبارتند از :

 لمس کردن، چشيدن، ديدن، شنيدن، احساس کردن، خنديدن و عشق ورزيدن.

 

پس از شنيدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتي محض فرو رفت.

آري عجايب واقعي همين نعمتهايي هستند که ما آنها را ساده و معمولي مي انگاريم.

   khoda hast

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:45  توسط سودا  | 

دل گـفـتــه هــای پنهــانی بـا خــدا

 

همه ما پنهانی ودر نهان با خداوند ، دل گفته هایی با خدا داریم، کسی از آن خبر ندارد وخود می گوییم و خدا شنونده است. آن چه می آید بخشی هایی ازگفتگوهای «من وشما» ،با خداست .اگر می دانید ،مطلبی باید اضافه شود پیغام بگذارید تا اضافه شود؛همه این مطالب از من نیست؛ با احترام به شخصیت تهیه کننده متن ، که نمی شناسم و نمی دانم کیست با دخل وتصرف هایی ؛ آن را تقدیم می کنم.


گفتم: خسته‌ام
گفت:
لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.


گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای
گفت
: فاذکرونی اذکرکم
.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم

(بقره/152) ::.


گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفت:
و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
.:: تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشد

 (احزاب/63) ::.


گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟
گفت:
واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله 
کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند

 (یونس/109)

::.


گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه!
گفت:
عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.


گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟
گفت:
ان الله بالناس لرئوف رحیم
.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه – مهربان است

 (بقره/143) ::.


گفتم: دلم گرفته
گفت:
بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!)

باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/58) ::.


گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله
گفت:
ان الله یحب المتوکلین
.:: خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد (آل عمران/159) ::.


گفتم: خیلی چاکریم!
ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن! یادت باشد که:
گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره


.:: بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند (حج/11) ::


گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم ؛
گفت: فانی قریب

من که نزدیکم

(بقره/۱۸۶)

 ::.


گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم
گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال


.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.


گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفت:
ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲) ::.


گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی
گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه


.:: پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.


گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری می‌توانم بکنم؟
گفت:
الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند؟! (توبه/۱۰۴) ::.


گفتم: دیگر روی توبه ندارم
گفت: ا
لله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزو دانا است، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.


گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟
گفت:
ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/۵۳) ::.


گفتم: یعنی اگر بازهم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟
گفت:
و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.


گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌کند؛ عاشق می‌شوم! ... توبه می‌کنم
گفت:
ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲) ::.


ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
گفت:
الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.


گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌توانم بکنم؟
گفت:
یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. (احزاب/۴۱-۴۳) ::.


گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تو دلم چه می‌گذرد
گفت:
ان الله یحول بین المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.


گفتم: غیر از تو کسی را ندارم
گفت :
نحن اقرب الیه من حبل الورید
.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.
 
                                     

 

                                                                     

گفتم : ...

      گفت      

              .::    

 نظر یادتون نره  

 

                                                                     

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 12:23  توسط سودا  | 

tea=life

زندگی مثل چای است
 
گروهى از فارغ التحصيلان قديمى يک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد م هاى موفقى شده بودند، با همديگر به ملاقات يکى از استادان قديمى خود رفتند. پس ازخوش و بش اوليه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضيح مي داد و همگى ازاسترس زياد در کار و زندگى شکايت مي کردند.استاد به آشپزخانه رفت و با يک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از پلاستيکى و بلور وکريستال گرفته تا سفالى و چينى و کاغذى (يکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ريختن براى خودشان را بکشند.
پس از آن که تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و صحبت ها ازسر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشيد، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قيمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى  و ارزان قيمت، داخل سينى برجاى مانده اند. شما هر کدام بهترين چيزها را براى خودتان مي خواهيد و اين ازنظر شما امرى کاملاً طبيعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همين است. مطمئن باشيد که فنجان به خودى خود  تاثيرى بر کيفيت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد يک فنجان گران قيمت و لوکس ممکن است کيفيت چايى که در آن است را از ديد ما پنهان کند.
چيزى که همه شما واقعاً مى خواستيد يک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان  ها رفتيد و سپس به فنجان هاى يکديگر نگاه مى کرديد. زندگى هم مثل همين چاى است. کار، خانه، ماشين، پول، موقعيت اجتماعى و .... در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجاني که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاى را مشخص مي کند و نه آن را تغيير مي دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چايى که خداوند براى ما درطبيعت فراهم کرده است لذت نمي بريم. خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چايتان لذت ببريد. خوشحال بودن البته به معنى اين که همه چيز عالى و کامل است نيست. بلکه بدين معنى است که شما تصميم گرفته ايد آن سوى عيب و نقص ها را هم  ببينيد. در آرامش زندگى  کنيد، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 21:6  توسط سودا  | 

کوتاه اما..........

 

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است ...

 

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند، نه رفتار و عملكرد شما...

 

سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی است كه انسان را از بین می برد...

 

اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید...

 

 افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند...

 

پیش از آنكه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن ولی پیش از آنكه تصمیم بگیری با چند نفر...

 

كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم

 

كارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید...

 

انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند...

 

همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد...

 

تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است...

 

دشوارترین قدم، همان قدم اول است...

 

عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید...

 

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد...

 

 وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید...

 

در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش...

 

امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست...

 

برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست...

 

امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم...

 

بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید!

 

آنچه شما درباره خود فكرمی كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است كه دیگران درباره شما دارند...

 

 هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می شنود...

 

 اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید...

 

صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، وآن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست...

 

وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند !

 

كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد...

 

كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند !

 

بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه بروی !!!

 

آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید...

 

اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید...

 

خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی كنید از خودتان بهتر شوید ...

 

خداوند به هر پرنده ای دانه ای میدهد، ولی آن را داخل لانه اش نمیاندازد !

 

درباره درخت، بر اساس میوه اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش !

 

انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمیزند كه خیال میكند دیگران را فریب داده است !!!

 

كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند !!!

 

هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد ...

 

كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است !

 

اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 20:29  توسط سودا  | 

طناب

 

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.
او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد
 ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،
 تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود. و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشان
همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد،
و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.
و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
ده بود.
همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.
اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.
بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.
و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:

" خدایا کمکم کن"
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد،از من چه میخواهی؟ جواب داد:
ای خدا نجاتم بده!

- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟

- البته که باور دارم.

- اگر باور داری، طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن!



... یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

 
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.
بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
 
و شما؟
چه قدر به طنابتان وابسته اید؟
آیا حاضرید آن را رها کنید؟
در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید.
هرگز نباید بگویید او شما را فراموش کرده.
یا تنها گذاشته است.
هرگز فکر نکیند که او مراقب شما نیست.
به یاد داشته باشید که او همواره شما را
 با دست راست خود نگه داشته است.

او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 21:33  توسط سودا  | 

قطره ی سنگ (دو)

اگرسنگی هنگام سرازیرشدن ازکوه به مانعی بربخوردچه می کند: ...اگرمانع کوچک باشدازروی آن عبورمی کند. ...اگرمتوسط باشدآن رادرهم می شکند. ...اگربزرگ باشدپشت آن می ایستدتاتقدیربعدی چه باشد. اما آب چه می کند: ...ابتداسعی می کندمانع راباخودهمراه کند. ...اگرنتوانست آنگاه بدون دردسرازروی آن می رود. ...ولی اگرمانع بزرگ بودصبرمی کندتابه اندازه ی کافی قوی شود. آنگاه یاازروی مانع عبورمی کندویامانع را درهم می شکند.
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 22:44  توسط سودا  | 

قطره ی سنگ

اگردوقطره ی آب کنارهم قراربگیرندچه می کنند

آنهاتصویرقطره ی دیگررادرخوددیده وبه هم می پیوندند

ویک قطره ی بزرگترتشکیل می دهند

                                       HyperText Transfer Protocol

اگرچندسنگ به هم نزدیک شوندچه می شود

آنهاهیچگاه باهم یکی نمی شوند

                                       HyperText Transfer Protocol

هرچه سخت ترباشیدفهم دیگران برایتان مشکل تر

ودرنتیجه احتمال بزرگ شدنتان نیزکاهش می یابد.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 16:58  توسط سودا  |